از رفتن ها . . .
می روم جایز نیست
.
.
.
من ، رفتم
ناگفته ها :
اگر قابل می دانید در خانه ی جدید نوشته هایم را دنبال کنید : قاصدک
می روم جایز نیست
.
.
.
من ، رفتم
ناگفته ها :
اگر قابل می دانید در خانه ی جدید نوشته هایم را دنبال کنید : قاصدک
جایی در کره ی ارض هست که مردمانش ذاتاً و فطرتاً حکومت استبدادی را می پذیرند و برمی تابند و دم برنمی آورند و آنجا ، آسیاست . "مونتسکیو"
حال سخن از زنانی است که ساکن این قسمت از کره ی ارض اند ؛ زنانی که مورد ظلم قرار می گیرند ، برمی تابند و دم برنمی آورند ؛ زنانی که نه در گیر و دار فسادهای اخلاقی اند و نه شخصیت های داستان های عاشقانه ی رمانتیک . سخن از زنانی است که گرفتار زندگی اند و سنگینی بار مشکلات واقعی زندگی ، فرصت هرگونه رؤیاپردازی را از آنان گرفته است . سخن از کسانی است که نه در متن شعارهای شیرین بیانی ها حضور دارند و نه در فیلم های سطحی میلانی ها . حتی بودن و نبودنشان برای داعیه داران حکومت اسلامی و رهبرانش ، کوچک ترین ارزشی ندارد و لحظه ای به آنان نمی اندیشند .
خوب می دانم که زن و داستان زبونی و حقارت او ، داستانی است به درازای تاریخ چندهزارساله ی انسان و منحصر به منطقه و فرهنگ و زمان خاصی نیست و از این داستان تکراری تر ، این است که مدافعان ظاهری حقوق زن ، عقب ماندگی زنان را محصول عوامل مذهبی و فرهنگی می دانند و در این معادله ی نابرابر ، همواره نقش عوامل اقتصادی و سیاسی را از صفحات تاریخ حذف می کنند و هرگز به این واقعیت پنهان معترف نیستند که : موقعیت ناگوار اجتماعی امروز زنان ، ثمره ی ویژگی های ساختاری اجتماعی و اقتصادی جوامع در طول قرون متمادی است و نه نتیجه ی مذهب ! ۱
صفحات تاریخ ، پر است از شرح جنگ ها و دلاوری ها و پیروزی ها و شکست ها . شرح مردانی که کشته می شدند یا سردارانی که پیروز . در حقیقت تاریخ ، توصیف کسانی است که به گمان مورخان ، انسان بودند و حق حیات داشتند ؛ اما هیچ کس به خاطر ندارد زنانی را که به غارت می رفتند ؛ همچون غنیمت جنگی ، تقسیم می شدند ؛ مورد تجاوز قرار می گرفتند و به بزرگان ، اهدا می شدند . زنانی که تنها مرگ می توانست آنها را از دام زندگی ، نجات بخشد .
زن در چنین دنیایی ، نه اسیر مذهب ، که محصور در قوانین نظام های طبقاتی و استبدادی بود . نظام هایی که در آن ، زن ، یک شی ء قابل تملک قلمداد می شد و همچون اموال منقول و غیرمنقول صاحبش ، به ارث می رسید و مورد معامله قرارمی گرفت . واقعیتی که تا همین امروز هم ادامه دارد .
اگر زن در دنیای باستان ، در پیشگاه خدایان و الهگان قربانی می شد ، در دنیای متمدن امروز ، قربانی فقر ، نابرابری و شهوت است . اگر دیروز در سراهای باشکوه و کاخ های برافراشته قدم برمی داشت و در حصار اندرونی و حرمسراهای شاهان عمر می گذرانید ، امروز در کنج خانه های سیاه و دودگرفته و در پیله ی اندوه و فراموشی ، همسر مردانی از جنس هوی و هوس است . اگر دیروز وسیله ای بود برای تفریح سربازان حریص دور از خانه و کاشانه ی قدرت های غالب ، امروز ابزاری است برای تجارت – تبلیغات تجاری ، قاچاق ، جاذبه های توریستی و . . .
ناگفته پیداست که زن امروز ، به مراتب ترحم انگیزتر ، بی پناه تر و ناتوان تر از زن دیروز است .
زن دیروز در قرن بیست و یکم نمی زیست . در عصری که او زندگی می کرد ، سازمان عریض و طویلی با عنوان حقوق بشر وجود خارجی نداشت . آسمان زندگی زن دیروز ، از شرق تا غرب عالم به یک رنگ بود و هیچ کس ، ادعای گزافی درباره ی آنان نداشت . همه معترف بودند که زن ، موجودی است در خدمت مردان . او را به بها می خریدند صرفاً برای لذت جویی و کامرانی هایشان و البته بقای نسل . زن دیروز در دنیایی زندگی می کرد بدوی و نامتمدن .
اما زن امروز – زن ایرانی – در جامعه ای زندگی می کند که نام دین ، دینی که به خدمت توجیه قدرت حاکم درآمده است ، بر همه ی قوانین اش حک شده . جامعه ای که در آن ، زن ، میوه ی ممنوعه ای است که در محقرانه ترین بساط های عیش و نوش در دسترس طالبانش قرار دارد ؛ جایی که زن در آن ، موجودی است گرفتار در تارهای مذهب ، خرافات ، سنت و هوس .
جامعه ای که در گوشه ای از این کره ی ارض ، در آسیاست ! جایی که مردمانش حکومت استبدادی را می پذیرند و برمی تابند و دم برنمی آورند ؛ جایی که اگر کسی خلاف این قانون نانوشته عمل کند ، حق حیات در همین حصار را نیز از او می گیرند .
شاید به همین دلیل است که بر می تابیم و دم برنمی آوریم ؛ می بینیم و سکوت می کنیم و در نهایت همه چیز را به دست فراموشی می سپاریم : آمار زنان و دختران خیابانی مان را ، آمار زنان و کودکان بزهکارمان را ، سرنوشت دختران صادرشده مان را ، بیسواد بودن کودکانمان را ، شمار زندانی مان را ، تعداد محکوم به مرگ هایمان را و . . . . همه را فراموش می کنیم و این تنها کاری است که از تاریخ به خوبی آموخته ایم .
۱ ) برای اطلاعات بیشتر در این باره می توانید به کتاب های : ادیان زنده ی جهان ( رابرت هیوم ) ، سیمای زن در فرهنگ ایران ( جلال ستاری ) ، شاهد و شاهدبازی در ادب فارسی ( سیروس شمیسا ) و شهر گمشده ( محمدحسن زورق ) نگاهی بیندازید .
ناگفته ها :
این فیلم و این خبر ، انگیزه ای شد برای نوشتن . گاهی اوقات – درست مثل امشب – آرزو می کنم ای کاش در عصر بی خبری می زیستم . زمانی که تنها می شد از زندگی خودت و دردهای همسایه ات باخبر باشی . در دوره ای که قدرت حاکم ، سنگ مردم را به سینه نمی زد . در دوره ای که . . .
بگذریم . . . نسل ما به همه ی این بیدادها خو گرفته ، فقط گاهی می نویسیم تا ناگفته ها ، بغضی نشود در گلویمان و یادمان نرود که در محنت آباد ما ، زندگی متاع غریبی است .
روی تخت دراز کشیده بود و منظره ی روبه روی پنجره را نگاه می کرد . آسمانی زیبا با توده های ابر در برابرش خودنمایی می کرد . ابرها – مثل خود او - نه خیال رفتن داشتند و نه خیال باریدن ؛ در برابر پنجره صف کشیده بودند تا او ، همه ی روزهای خوب گذشته را به یاد بیاورد ؛ تا خاطره ها از پستوی ذهنش سربرآورند و با بغضی سنگین در گلویش خانه کنند ؛ تا . . .
این آسمان و این ابرها همیشه او را به روزهای با هم بودنشان پرت می کرد. خاطره هایی را به یادش می آورد که دیگر نه رنگ خاطره ، که رنگ دلتنگی داشتند ؛ لبخندهای شیرینی را به یادش می آورد که مدت ها بود از دیدنشان محروم شده بود ؛ صدای دلنشینی که دیگر در گوشش طنین انداز نمی شد و برق چشمانی که دیگر با او همنفس نبودند .
این دلتنگی ها ، همواره نبودن های بسیاری را به یادش آورده بودند ؛ نبودن هایی که با وجود یک نفر ، پرشان کرده بود و حالا جای خالی آن یک نفر ، به اندازه ی همه ی کسانی که هیچ گاه در زندگی اش نبودند ، قلب او را به درد می آورد .
تمام روزهای این یک سال و نیم اخیر را با مرور چندباره ی این خاطرات گذرانده بود . هربار در خود شکسته و اشک ریخته بود و هربار به خودش گفته بود : " اینقدر خودخواه نباش . برای تو همه ی دلتنگی ها و اشک ها چند صباحی دیگر به پایان می رسد . بگذار او هیچ یک از این رنج ها و تلخی نبودن ها را تجربه نکند . نخواه که همه ی روزهای زندگی اش ، رنگ غم بگیرند . نخواه که . . . "
و همیشه هم به ندای درونش گوش داده بود . برای خودش هیچ نخواسته بود و برای او ، زندگی و آرامش را خواسته بود .
هنوز هم نمی دانست با وجود همه ی علاقه اش ، چگونه توانسته بود به او بگوید دیگر نمی تواند ادامه دهد و برای همیشه از او خداحافظی کرده بود . نمی دانست چگونه او را در برهوت بهت و اشک ، روی نیمکت پارک رهاکرده بود و حتی برنگشته بود نگاهش کند . نمی دانست چگونه همه ی برنامه های عقدشان را تنهایی به هم زده بود ، همه ی برنامه هایی که دو نفری با هم دنبالش رفته بودند . . . اما با وجود همه ی سختی ها ، از پسش برآمده بود و خیال خود را از همه ی نگرانی ها و دلبستگی های بیشتر آینده ، رها کرده بود . . . و حالا روی تخت دراز کشیده بود و همه ی روزهای گذشته را مرور می کرد ؛ حتی روزهای تلخش را : سردردها و خون دماغ های گاه و بی گاه . . . آزمایش . . . دکتر . . . بیمارستان . . . و باز هم آزمایش و آزمایش و در نهایت حرف دکتر که گفته بود : باید هرچه زودتر درمان را شروع کنی .
آسمان تیره تر شده بود . دانه های ریز باران بر شیشه ی پنجره می زد و گرد خاطرات را در خود می کشید و بی رنگی اش را از یاد می برد . با دیدن جان دادن آنها ، آخرین یادها از ذهنش گذشتند :
چقدر بوی نم باران را دوست داشت . اگر آن دستگاه ها و شیلنگ ها و اکسیژن ، او را به تخت نبسته بودند ، حتماً می دوید و در زیر باران می نشست و از برخورد قطرات باران بر صورتش ، غرق در لذت می شد .
این آخرین باری بود که عطر خاطرات خوب گذشته در ذهنش می پیچید .
نیوتن با سیب ، جاذبه ی زمین را کشف کرد و من ، دوزخش را . . .
بیزارم از این احساس نیاز . . . . آن هم نیاز به غیر تو
بیزارم از این انتظار . . . . آن هم انتظار برای تو
بیزارم از این زندگی . . . . آن هم زندگی بی تو
بعضی خاطره ها به تلنگری سربرمی آورند و در برابر چشمان انسان ردیف می شوند درست مثل خاطرات دبستان من : کوکب خانم و مهمان هایش ، کبری و کتاب پاره پاره اش ، مریم و گاو شیری عمو حسن ، لاک پشت و مرغابی ها ، زاغک و روباه ، حسنک و . . . . راستی یادش بخیر !!
امروز معلم دوم ابتدایی ام را در اتوبوس دیدم . سال 69 شاگردش بودم . چقدر ذوق زده شدم وقتی مرا شناخت و به نام صدایم زد . احوال خودم را پرسید و بچه های آن زمان را . در ذهنم می گشتم و همکلاسی هایم را به یاد می آوردم ؛ از بعضی هاشان خبر داشتم و از بیشترشان بی خبر بودم . یکباره کلاس دوم دبستان و دوستانم صف کشیدند برابرم . بوفه نشینی ( شما بخوان : لژنشینی !! ) های سر کلاسش را به یاد آوردم ، مشق هایی که همیشه تنبلی می کردم و نمی نوشتم یا نصفه نیمه می نوشتم ولی سر کلاس این معلم چه مصیبتی بود مشق نوشتن برایم !! چون باید از روی دفترت درس را می خواندی . به گمانم دست من را خوانده بود . مهربانی هایش را به یاد آوردم ؛ تأکیدش بر روی دست خط های زیبایمان !! نحوه ی علوم درس دادنش که مرا عاشق زنگ علوم کرده بود و . . . . . .
آن روزها و خاطره هایش چقدر برایم عزیز و دوست داشتنی هستند . تا به حال فکر می کردم شعار می دهم که با خاطراتم زندگی می کنم اما امروز . . .
چقدر خوشحال شدم از دیدن شخصی که روزهای بسیاری را در دفتر ذهنم به خود اختصاص داده است .
نمی دانم بیست سال دیگر کسی پیدا می شود مرا اینگونه به یاد بیاورد یا این ، بزرگ ترین حسن معلم بودن است ؟؟
ناگفته ها :
اگر مثل من حس نوستالوژی تان قوی است ، اینجا را حتما ببینید .
ستارگان در آسمان تیره ی آن شهر کوچک کوهستانی می درخشیدند . به دامنه های جنگلی کوه ها پناه برده بودم . سکوت و سرما ظلمت را غلیظ تر می کرد . واقعاً از وصف آن شب عاجزم . گویی همه چیز مخفیانه به فضای اثیری پیرامون مان برده می شد و حضور ما را انکار می کرد . حتی یک تکه ابر نیز در آسمان نبود تا با پوشاندن پاره ای از آسمان پر ستاره ، چشم اندازی به وجود بیاورد . فقط در چند متری من ، نور چراغی کم سو ، از ظلمت اطراف می کاست .
چهره ی آن مرد ، در سایه گم شده بود . تنها چیزی را که می توانستم ببینم ، برق گیرای چشمانش و سفیدی مطبوع دندان های پیشینش بود . هنوز نمی دانم فضای آنجا بود و یا شخصیت آن مرد که مرا برای انقلاب آماده کرد . من آن سخنان را از آدم های دیگری نیز شنیده بودم ، اما هیچ کدام تاثیر سخنان آن مرد را نداشتند . چیزی در کلام او بود که به دورم می پیچید و مرا در خود می گرفت . افسونی در سخنانش بود که به شراره های آتش می مانست و همه ی وجودم را می سوزاند . به مسیحای مجرد شباهت داشت که فقط خورشید برازنده ی هم وثاقی اش باشد . او از حماقت و جزمیت می گریخت . از سخنانش پیدا بود که سرزمین های بی شماری را دیده و هزاران ماجرا را از سر گذرانده است . او در آن نقطه ی متروک تنها می زیست و منتظر روز واقعه بود .
. . . . . . . .
هنوز حیران آن مرد ناشناس بودم که گفت و گوها به پایان رسید و لحظه ی جدایی نزدیک شد . خندید و گفت : " مردم را دریاب ! هرگز سازش نکن ! کسانی که سازش نمی کنند ، می میرند ، اما مرگشان عین حیات و زندگی است . آری ، تو نیز می میری ، اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود . از گلوله نترس ! تو روح گلوله ای . گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیک خواهد شد . تو نمی دانی که تا چه اندازه کمک هایت به مردم مفید است ؛ مردمی که تو را قربانی خواهند کرد ! "
ناگفته ها :
نهم اکتبر سالروز مرگ چه گواراست .
متن بالا یکی از نامه های اوست که در کتاب " خاطرات سفر با موتور سیکلت " چاپ شده است . نامه فاقد تاریخ و مکان است . اگر با زندگی و مرگ او آشنایی داشته باشید ، متن نامه برایتان شگفت انگیز خواهد بود .
برای اطلاعات بیشتر ، اینجا و اینجا را بخوانید .
آهنگ خاوران می کنم و به سوی چشمه ی خورشید می شتابم . . .
می آیم و در برابر بارگاهت می ایستم . اجازه ی ورود می خواهم و همواره می ترسم اشک ها – تنها سرمایه ی آبرومندم – مرا همراهی نکنند . می ترسم نخواهی ام ، می ترسم نگاهم نکنی ، می ترسم . . . و با همه ی این ترس ها به سویت قدم برمی دارم . هنگامی که در برابرت می ایستم ، همه ی ازدحام ها ، همه ی شلوغی ها و همه ی صداها و آدم ها ، دور می شوند .
در خلوتی دلنشین ، من می مانم و نگاه تو ؛ چشمان مشتاق من می ماند و حریم پاک تو ؛ نیایش های من و . . .
اشک و آرزو ؛ شرم و جسارت ؛ عشق و امید . . . همه در کنار تو معنا می شوند .
بغض ها ، اینجا آرام می گیرند و دلتنگی ها ، اینجا فراموش می شوند .
چشمانم با این صحن و سرا چه عاشقانه هایی دارند . . .
ناگفته ها :
رهگذر عزیز ! مدت هاست این سیاه مشق ها ، نیمه تمام مانده اند . . .
زن از شدت درد بر خود می پیچید ، دردی که در زیر پوستش راه باز کرده و در تمام بدنش می دوید . نمی خواست فریاد بزند ؛ یعنی عادت نداشت . . . همیشه در خود فریاد کرده بود و در درون اشک ریخته بود و این بار نیز مثل بارهای قبل بود . اما نه ، این درد با همه ی دردهای زندگی اش تفاوت داشت .
در همان دقایقی که درد به او فرصت فکر کردن می داد ، نگاهش به سقف ترک خورده خیره می ماند و با زبان بی زبانی از خدایی که یک عمر نشسته بود و درد کشیدن های او را نظاره کرده بود – درست مثل همین حالا – می پرسید چرا ؟ چرا چنین سرنوشتی برای او رقم زده بود ، اما نه . . . دیگر خودش ذره ای اهمیت نداشت ، به تنها چیزی که می اندیشید . . . . .
درد برای لحظه ای همه ی افکارش را از هم گسیخت ، دستش را در بین دندان هایش فشرد . باید این آخرین دردها را نیز تحمل می کرد . . . باید تحمل می کرد . ناگهان روزهای آینده در برابرش مجسم شد :
کودکی که داشت در زندان به دنیا می آمد ، باید در زندان بزرگ می شد و به محض بزرگ شدنش باید از او جدا شده و مادرش را به چوبه ی دار می سپردند .کودکی که هرگز نمی توانست بزرگ شدنش را ، خنده های بی بهانه اش را ، راه رفتن ها و سخن گفتن هایش را با عشقی مادرانه نگاه کند . نمی توانست در گوشش قصه های کودکانه را نجوا کند ، نمی توانست . . . کودکی که هرگز نمی توانست برای او از پدرش بگوید ، از شب گردی ها و مستی هایش ، از دست های سنگینش ، از . . . کودکی که هرگز نمی توانست به او بگوید در یکی از همان صدها شب زندگی اش ، چگونه همه ی نجابت و خانمی سال های کوتاه زندگی اش را فراموش کرده و به دفاع از خودش برخاسته بود :
چاقویی که با قدرت ضربه زده بود ، دستانی که به خون آغشته شده بود و دری آهنی ، سرد و سنگین که به رویش بسته شده بود .
گرچه دنیای درون زندان از دنیایی که در آن زیسته و بزرگ شده بود ، آرام تر بود اما در تمام این ماه ها ، تا همین امشب که به دنیا آمدن فرزندش را انتظار کشیده بود ، حتی برای لحظه ای این کابوس ها ، رهایش نکرده بود . کابوس هایی که هزار بار از مرگ بدتر بودند . . . . .
و درد . . . درد . . . ذره ذره ی وجودش را تسخیر کرد ، چشم هایش را بر هم فشرد و بار دیگر ردّ دندان ها بر روی بازوی رنج دیده اش ، برجای ماندند .
دقایقی گذشت . . . احساس کرد درد هر لحظه کمتر و کمتر می شود ، گوش هایش را تیز کرد . ثانیه ها به کندی سپری می شدند اما صدای گریه و شیونی در اتاق تاریک و دم کرده ، طنین انداز نشد . نفس عمیقی کشید و بی توجه به تلاش های پرستاران و هیاهویی که در اتاق اوج می گرفت ، چشمانش را به سقف ترک خورده دوخت و لبخند زد .
بعد از سال ها زندگی ، لبخند شیرینی بر چهره اش نقش بست . حالا دیگر با آسودگی – بدون همه ی آن کابوس ها – طناب دار را در آغوش می کشید .
ناگفته ها :
قابل توجه دوستانی که ساکن کرج هستند :
نمایشگاه کتاب از ۳ تا ۶ مهر در میدان امام خمینی (۴۰٪ تخفیف ) .
تا به حال دنیای کسی را خراب کرده اید ؟
آرزوهایش را گرفته اید ؟
غرورش را شکسته اید ؟
دلبستگی هایش را زیر سوال برده اید ؟
دلتنگی هایش را تحقیر کرده اید ؟
به خدا ، بی اعتمادش کرده اید و . . .
و بعد در تنهایی همه ی این دل نگرانی ها و تردیدها ، رهایش کرده اید ؟
من همه ی این کارها را انجام داده ام
.
.
.
با خودم !!!
ناگفته ها :
۱ ) اگرچه جان من به جان کتاب هایم بسته است ؛ اما حاضرم در این حرکت جالب شرکت کنم .
۲ ) می خواستم برای پست شما یادتون نمیاد کامنت بزارم . خیلی طولانی شد و بلاگفا بازی درآورد . من هم کل نوشته هامو کپی کردم تو یه صفحه ی جدا . حالا اگر به خاطرات دهه شصتی ها علاقه دارید ، اینجا را بخوانید .
۳ ) به نظرم باید یک اعتراف دیگه هم بکنم و اون این که : " عجب قدمتی دارم من " !!!!!
از یکی پرسیدن آخرین باری که سینما رفتی کی بود ؟ گفت یازده سال پیش . پرسیدن آخرین باری که فوتبال دیدی کی بود ؟ گفت نه سال پیش . پرسیدن آخرین بار که موسیقی گوش کردی کی بود ؟ گفت بیست سال پیش تصادفی توی تاکسی اونم یه کم . گفتن ببخشید شما کارشناس مسائل جوانان نیستین ؟!
گفت بله هستم !
( چسب زخم / ابراهیم رها )
ناگفته ها :
حکایت پست بالا ، حکایت این نماینده ی مجلس شده . شیر پاک خورده ای پیدا شود و از این خانم بپرسد این چه تحکیم خانواده ای است ؟؟
جوابیه ای برای اظهارات لاله افتخاری ( بخوانید ) .
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
آن که این کار ندانست ، در انکار بماند
اولین بار نامت را در نخستین قدم های زندگی ام ، در گوشم خواندند ؛ در شور و اشتیاق نخستین ایستادن هایم . و از همان روز ، در همه ی لحظه هایم حضور داشتی ؛ اگرچه من غافل بودم از همه ی بودن هایت . اما هرگاه نام مذهب یا عدالت در گوشم طنین انداز می شد ، بی هیچ تردید نام تو بود که از میان همه ی دلمشغولی های دنیایی ام سر بر می کشید و در پستوی ذهنم می خرامید .
این روزها اما . . . همراه با نام تو ، سایه ی سنگین شک نیز از زبانم جاری می شود . این روزها ، آنقدر خودت و عدالتت ، دور و دست نیافتنی شده اید که علی ، بیشتر برایم اسطوره ای افسانه ای است تا حقیقتی انکار نشدنی .
می ترسم . . .
می ترسم ؛ از روزی که بیاید و تو در زندگی ام نباشی ؛ از روزی که من دیگر حتی تو را همچون اسطوره ای باور نداشته باشم .
می ترسم ؛ از روزی که پاهایم بلرزد و زبانم سکوت کند در دفاع از حقانیت تو .
می ترسم ؛ از روزی که در برهوت این تردید ، همه ی داشته ها و نداشته هایم را ببازم .
می ترسم . . . آری و تو خوب می دانی این شک و تردیدی که به جانم چنگ انداخته حکایت دیروز و امروز نیست ؛ حتی حکایت تو و خیالی بودن مهربانی هایت هم نیست . تو خوب می دانی که مدت هاست شک کرده ام . . . به همه چیز : به زندگی ، به خودم ، به سرنوشت و به خدا . به مهربانی اش ، به عدالتش ، به این که در این شلوغی های نفس و در انبوه بندگان خوبش ، باز هم به نیایش های گاه و بیگاه من گوش می سپارد و باز هم نگاهم می کند و باز هم . . .
ناگفته ها :
۱ ) خطبه 149 نهج البلاغه .
۲ ) در پست قبل لینکی گذاشتم مبنی بر کاهش سن فحشا در ایران . هم مطالب آن مقاله را باور داشتم و هم سوء استفاده های قانونی از زنان را ؛ ولی از عمق فاجعه بی خبر بودم . امروز اما این را دیدم . یک نفر پیدا شود و بگوید حالا که می خواهید شهر نو خودتان را بسازید چرا به نام اسلام ؟؟؟!! چطور رویتان شد بنویسید از سن ۱۲ سالگی ؟؟!! چطور توانستید برای بکارت دخترانتان قیمت تعیین کنید ؟؟!! چطور می توانید این شهر نو را در مشهد بسازید ، آن هم با آن دلیل مسخره تان ؟؟!! زائری که دو روز نتواند بر هوای نفسش غلبه کند ، از شهرش که نه ، از در خانه اش هم خارج نشود . بر چه مبنایی محاسبه کردید که هر عضو ، تنها دو سال می تواند برای دستگاه شما کار مفید انجام دهد و بعد از آن دیگر کارایی لازم را نخواهد داشت؟؟!!
چطور نمی توانید درک کنید وقتی چهارده قرن پیش پیامبر این قانون چهار همسری را برای عرب جاهلی قرار داد در حقیقت او را محدود کرد . کسی را که میزان قدرتش با وسعت حرمسراهایش ارتباطی مستقیم داشت را محدود کرد . جالب این جاست که درصدی هم از این پول حلال !!!! به آستان قدس واریز می شود . باید از شرم بمیرید وقتی دختری ۱۲ ساله به اذن پدر !!! برای تأمین مخارج زندگی خانواده اش ، به نجیب خانه ی شما مراجعه می کند . باید از این ننگ بمیرید که حکومت اسلامی تان تنها در اسلامی کردن فحشا خلاصه شده است . باید . . .
حاج آقای ممتاز ، رئیس آستان قدس رضوی و همه ی کسانی که در این طرح کثبف به نحوی شریک هستید ، اگر راضی شدید دختران خودتان را در این مرکز استخدام کنید تا هم در جهت ارتقای معنوی جامعه قدمی برداشته باشید و هم برای آنها سابقه ی شغلی منظور شود ، آن وقت اعلامیه ی عمومی بدهید برای جذب خواهران علاقمند !!!!
وقتی دیروز می نوشتم : شک کرده ام ، لحظه ای دلم لرزید . ولی امروز یقین دارم که شک کرده ام . به خدایی که خودش و دینش وسیله ای شده اند برای له کردن بیش از پیش انسانیت شک کرده ام . شک کرده ام به عدالت خدایی اش و سکوتش در برابر این همه ظلم آشکار و پنهان عده ای از بندگانش که به گمان دیروزهایم ، به واسطه ی گناهانشان رهایشان کرده بود و به زعم امروزم ، دستشان را بازگذاشته برای در هم کوبیدن کسانی که محکوم اند به این زندگی متعفن . همان کسانی که مجبورند از اعضای بدنشان گرفته تا خانواده شان را بفروشند برای گذران این زندگی سگی !!!!!!!!
۳ ) امیدوارم آخرین ناگفته ی این پست باشد اما از نوشتن آن تقریباً خوشحالم : در اینجا می توانید دلائل تکذیب لینک بالا را بخوانید ؛ اما همزمان به این لینک ها هم سری بزنید . اگرچه دیروز فرصت جستجو نداشتم اما این موارد هم کم از فاجعه نیستند :فحشای اسلامی و رشد سقط غیرقانونی جنین ، صیغه به عنوان منبع درآمد ، دفاع لاریجانی از منطق !!! ازدواج موقت ، و باز هم افاضات لاریجانی .
۴ ) به نظرم رسید که کل نوشته هایم در مورد لینک مربوطه را حذف کنم اما . . .
آموزگار به ما گفت : بچه ها ! موضوع انشاء آينده ي شما ، چگونگي ياري رساندن به مسلمانان جهان است . راستش را بخواهيد نمي دانستم چه بنويسم . آيا همانند دوستانم و تنها براي دريافت چند نمره ي رنگ و رورفته بنويسم ؟ آيا از آنچه بر جامعه ي من و درماندگان اين مرز و بوم مي گذرد چشم پوشم و با ديگران ، بي هيچ نگاهي به پيرامون خويش هم صدا شوم و در انديشه ي آناني باشم كه نه آنان را مي شناسم و نه مي دانم كه به چه مي انديشند و اين كه چه مذهبي و تفكري دارند و يا نه در هواي آناني بنويسم كه با من هم وطن ، هم كيش و هم مذهبند . انديشه ي ايشان را مي شناسم و با خواسته ها و آرزوهاي بربادرفته شان همبستگي دارم .
آيا بايد بنويسم كه به مسلمانان جهان كمك هاي مالي كرد ؟ و حال آن كه بسياري از هم كيشان من به اين كمك ها نيازمندند و در آرزوي سر و سامان دادن به زندگي آسيب پذير خود ، از سپيده تا شام مي دوند و در آخر شب ، خسته و كوفته و تنها با اين دلخوشي كه در زير سقف رنگ و رورفته اي لختي بياسايند ، به خانه بازمي گردند - البته اگر آسمان جل نباشند و دريغ از يك لبخند – هر چند تلخ – به روي كودكي كه او نيز تازه از راه رسيده است و چه بسيارند همسران جواني كه زندگي را در بيغوله هاي تاريك و دخمه هاي بي روزني در زير زمين مي گذرانند و من مانده ام كه چگونه نفس مي كشند و در هواي رسيدن به چند وجب خاك كوفتي از صبح تا شام مي دوند ؛ آنقدر كه سرسام گرفته اند . به جاي بريدن از خاك و پرواز در آسمان ها و باغستان ارزش ها ، به جاي بالارفتن از كوهساران زندگي ، با رودهاي زيبا و درختان باصفايش كه دشت رويش لاله هاي زندگي است ، به جاي اين همه با مشتي خاك بي ارزش مأنوسند . در انديشه و تخيلات ايشان جز چند وجب زمين و چند تكه لوازم زندگي تنفرانگيز مادي چيزي نيست .
آيا بايد بنويسم كه مسلمانان جهان را بايد با تكنيك هاي مدرن آشنا و به تجهيزات نظامي مسلح كرد ؟ و حال آن كه بسياري از هموطنانم را در برابر سرمايه داري پليد و پول پرستي افسارگسيخته با چنگال هاي اهريمني اش ، بي سلاح مي بينم .
آيا بايد بنويسم كه در راه تعالي فرهنگ كشورها و ملت هاي مسلمان گام برداشت ؟ و حال آن كه هموطنانم – اگر نگويم بسياري – در زير لگدهاي كشنده ي فرهنگ پوچ و مبتذل غربي ، در بيابان هاي سوزان ، سرد و هراس انگيز ، لخت و سرگردان و آواره اند و چون خزندگان نفرت انگيز در پاي آواهاي پوچ ، بي روح ، ناآشنا ، غريب و بيگانه ي كانال هاي متعفن و لجن زده ي ويدئو و ماهواره سر فرود آورده و چنگ مي زنند و به جاي انديشيدن به ارزش هاي بلند انساني و آرمان هاي زيباي بشري در پيچ و خم كوچه هاي تنگ و لجن گرفته و آلوده ي الگوبرداري از فلان رقاصه ي بدكاره ي غربي اند ؛ رقاصه اي كه خود نيز طعمه ي گرگان خون آشام سرمايه داري و پول پرستي است و صاحبانش به او به چشم يك كالاي بي ارزش متعفن نگاه مي كنند – البته اگر آلوده به ايدز نباشد .
آيا بايد بنويسم در راه بهبود درمان و بهداشت ديگر كشورهاي مسلمان گام زد و حال آن كه هر روز مي بينم آن پيرزن درمانده ي روستايي ، آن كشاورز از جان دست شسته ي آسم گرفته را كه در آرزوي كشيدن يك نفس ، در به در ، از اين سوي شهر به آن سو ، خسته و بي روح مي دود تا مشتي سنگريزه ي سياه و سفيد و سرخ را براي نفس به حلقوم نشسته اش بيابد و نمي يابد – البته اگر پولي داشته باشد و در به در به دنبال دارويي است كه ديگر دارو نيست و در سايه ي گراني شوم و سرگرداني كشنده ، جام زهرآلودي است در نماي دارو !! و فلان بيمار كليه از دست داده را كه براي رسيدن به يك آمپول ، چه ها كه نمي كند تا چاره ي درد بي درمانش باشد و افسوس كه آن را نمي يابد . بيهوده نمي گويم . . . همين ديروز روزنامه ها نوشته بودند و همين ديروز ديروز بود كه ميليون ها دلار براي واكسيناسيون كشور افغان ، آن هم نه به نام ايران و ايرانيان و علويان اين ديار ، بلكه به نام بت پرستان سازمان جهاني پرداخت شد و بقيه اش را خود بهتر مي دانيد كه چه شد و چه ها كه نشد .
آيا بايد بنويسم كه به مسلمانان آذربايجان ، قفقاز ، تاجيك و افغانستان پول داد و دلار تا راه نفوذ فلان كشور وهابي خليج را بست ؟ و حال آن كه بسياري از جوانان شيعه مذهب و علوي تبار اين مرز و بوم در دامان كفر غلطيده و در بندهاي ناپيداي آن گرفتارند . مگر هنوز آواي خوش پيامبر از كوهساران ابديت چاره ساز جان هاي خسته و افسرده ي ما نيست كه : فقر و كفر هم مرزند ؟؟!
آيا بايد بنويسم . . . نه ، نه ، . . . آموزگارم ! موضوع انشاء را عوض كن . به بچه ها بگو بنويسند كه چگونه علويان افسرده دل و اگر نگويم مرده دل اين ديار را بايد ياري كرد ؟
راه ياري رساندن به مسلمانان جهان كه در جاي خود انديشه اي است درخشان ، از آباداني كوچه باغ هاي اين آبادي مي گذرد .
( بهار 75 )
ناگفته ها :
به پيشنهاد به جستجوي حقيقت و كرشمه ي قلم قرار شد به سبك و سياق كودكي انشاء بنويسيم . از آنجا كه حس نوشتن نبود ، يكي از انشاهاي دوران نوجواني ام را انتخاب كردم . سوم راهنمايي بودم . امروز وقتي تايپ مي كردم چند نكته برايم جالب بود : اين كه در اين سال ها بعضي انديشه هايم چقدر متحول شده اند و آن روزها چه كودكانه به آنها نگاه مي كردم . شايد هم تأثير آموزه هاي اخلاقي و مذهبي معلمان ديني بود كه اينقدر آتيشمان تند و تيز بود !!!! يادم نيست قسمت ماهواره را براي دريافت نمره به آن شكل نوشته ام يا واقعاً نگرش آن دورانم همين بوده ؟! نمي دانم . . .
از نظر ادبي اشكالات فراواني داشت . مي خواستم تصحيح كنم ولي ترجيح دادم همان قلم كودكي حفظ شود با همه اشكالات فني و جمله بندي هایش . كمي هم حس نوستالوژي ام گل كرد . ياد انشانويسي هايم افتادم كه هميشه سعي مي كردم از كلمات و جملات نامتعارف استفاده كنم و هميشه مي خواستم چيزي بنويسم غير از مطالبي كه ديگران مي نوشتند . همان چيزي كه در اين انشاء هم به دنبالش بودم و چقدر سر اين قضيه با معلم ها بحث مي كردم . . .
نكته ي ديگر اين كه از بهار سال ۷۵ تا تابستان سال ۸۹ هيچ چيز تغيير نكرده . اوضاع بدتر شده و بهتر نشده .
لينك هاي مرتبط :
افزايش چشمگير هزينه هاي دارو ، بيماري مزمن گراني دارو ، كمك ايران به زيمبابوه ، كمك هاي ايران به افغانستان ، فروش كليه در ايران به خاطر فقر ، قيمت كليه در بازار ، متن ف ی ل ت ر شده ی یک مقاله درباره ی کاهش سن فحشا در ایران و اين عكس كه به نظرم جاي صدها نوشته ، حرف دارد براي گفتن .
رسماْ از دوستان دعوت می کنم یک انشاء بنویسند . جدای از این پست ، بي شك پست هاي جالبي خواهند شد .
دیگر نمی نویسم
.
.
.
هر کدام از قلم هایم ، یک ساز می زنند !
ناگفته ها :
۱ ) بخوانید :یک مطلب طنز
۲ ) قرار نیست اینجا رو تعطیل کنم . صرفا دلیل ننوشتن و به روز نکردنم رو نوشتم وگرنه همچنان به دوستان سر می زنم .
اینجا رو دوست دارم و دوستانی که در اینجا پیدا کردم رو بیشتر !!
۳ ) اگر مثل من دل نازک هستید نخوانید . هنوز هم باور کردنش برایم سخت است !!!! به خاطر تلخ بودن این لینک مرا ببخشید .
روزی نامت را در گوشم زمزمه کردند . . . و روزی دیگر ، نامت را در اولین قدقامت زندگی ام ، بر زبان راندم .
امروز ، باید دوباره نامت را در گوشم بخوانند انگار . . .
دلزده ام از این همه قدقامت که عادتم شده است .
ناگفته ها :
حال خواهرم خوبه ممنون از لطف همگي شما عزيزان . ببخشيد اگر نگرانتون كردم .
كاش فقط آزادي را از ما گرفته بودند . . .
كاش فقط انديشه هايمان در مسلخ جاهليت اينان قرباني شده بود . . .
كاش اندكي – فقط اندكي – جان انسان ها برايشان اهميت داشت . . .
آن وقت ، هيچ نمي خواستيم . . . هيچ ؛
حتي آزادي !!
ناگفته ها :
۱ ) چند شب پيش – دقيقا وقتي پست قبل را نوشتم – خواهرم دچار مشكل تنفسي شد . به اورژانس زنگ زديم ، سه بار آدرس و مشخصات بيمار رو براي اپراتور تكرار كرديم . در نهايت هم خودمون زودتر از اورژانس بيمار رو رسونديم بيمارستان . از نزديك ترين مركز اورژانس تا خونه ي ما كمتر از ده دقيقه فاصله هست ولي بعد از نيم ساعت رسيدن !!!!! وقتي اين آدم ها كه وظيفه شون نجات جون آدم هاست ، در انجام كارشون سستي مي كنن از كسي كه تفنگ دستش دادن چه توقعي داريم ؟؟؟!!
۲ ) قراره من شیرینی بدم ؟؟
حرفی نیست . شما بگید چطوری باید شیرینی بدم اون وقت هر کی نده .
۳ ) من اهل تلویزیون نگاه کردن نیستم . لطفاْ یک نفر پیدا بشه این نوشته رو تکذیب کنه و گرنه . . . .
سال ها پيش وقتي آخرين امتحان مدرسه را دادم ، هنوز به خانه نرسيده دلم براي مدرسه تنگ شد ؛ براي پشت ميز نشستن هايش ، شيطنت هايش ، دلهره هاي شب امتحانش و . . .
امروز هم هنوز از دانشگاه بيرون نيامده ، دلتنگي ها شروع شد . . .
نمي دانم شانس دوباره درس خواندن را خواهم داشت يا نه ؟!
همواره در هوای تو نفس کشیدم و زندگی کردم
.
.
.
اما برای یک بار هم به هوایت دلتنگ نشدم !!
ناگفته ها :
یه یک شخص ماهر در زمینه ی توئیتر نیازمندیم . شرایط لازم :حوصله ، مهارت و وقت زياااااد !!
روزگاري در سرزميني نه چندان دور، مرداني زندگي مي كردند كه براي زن ، كوچك ترين ارزشي قائل نبودند و بي حجابي او را ، نه كاري خلاف آيين اسلام بلكه دامي در راه اراده و ايمان خود مي دانستند . زناني كه در زير برقع ها پنهان بودند و تنها دليل بودنشان ، كامبخشي به مردان بود.
در همان روزگار ما چه ناباورانه از كنار همه ي اين اتفاقات مي گذشتيم و حالا امروز . . .
امروز گويي همه ي مدعيان دين ، " لا اكراه في الدين " را از يادبرده اند . امروز اينجا هم همچون همان سرزمين شده . اگر روزي نيما چشم به همسايه اي مي دوخت و مي نوشت :
من چراغم را در آمد و رفت همسايه ام روشن كردم
در شبي تاريك
امروز بايد نيمايي ديگر از خاموشي چراغي بنويسد كه ديگر كورسويي از آن بيشتر باقي نمانده است .
ناگفته ها :
امروز مال من بود . سال هاست آن را به نام من ثبت كرده اند . بايد از شيريني اش مي نوشتم و از لذت داشتن دوستاني كه فراموشم نكرده بودند اما . . .
امروز ، در شركت به خانم ها براي رفتن به تجمع عليه بدحجابي اجازه ي مرخصي دادند !! از صبح سطر به سطر رمان " هزار خورشيد تابان " از جلوي چشمانم گذشت . چندان دور نيست كه روزي نويسنده اي ايراني ، همين داستان را و شايد تلخ تر از آن را ، براي زنان ايراني بنويسد .
" انگشت اتهام مردها ، درست مثل عقربه ي قطب نما كه در همه حال رو به شمال مي ايستد ، هميشه رو به زن ها نشانه مي رود . "
( هزار خورشيد تابان / خالد حسيني )
دوست ندارم از مظلوميت زنان بنويسم ؛ وقتي مردهاي بسياري را در دام وسوسه هاي زنانه مي بينم . . .
دوست ندارم از بچه هاي خياباني بنويسم ؛ وقتي بسياري از بچه هاي غيرخياباني را در منجلابي بدتر از فقر و بي پناهي مي بينم . . .
دوست ندارم از فقر بنويسم ؛ وقتي حتي ثروتمندان را نيز بي بهره از عدالت مي بينم . . .
دوست ندارم از از رنگ باختن مذهب بنويسم ؛ وقتي نام دين با همه ي قوانين اش بر روابط انساني اين اجتماع حك شده است . . .
دوست ندارم از مرگ ، بيماري و يأس بنويسم ، از نبودن ها ، از نرسيدن ها . . . اما مي نويسم . . .
از مظلوميت زنان مي نويسم كه مي بينم بعد از قرن ها ، هنوز هم زن در پستوهاي تاريك ذهن مردان جايگاهي ندارد و تنها دل خوشي اش به مكتبي است كه آن هم نه براي دفاع از او ، كه براي استثمار بيش از پيش او شكل گرفته است . مكتبي كه نوعي برده داري نوين است براي زن ، براي جنس دوم !!!
از بچه هاي خياباني مي نويسم كه تا هميشه ، با چشمان خود از من مي خواهند چيزي از بساط محقرشان بخرم و من با خود مي انديشم اگر اين كودك با دست خالي به خانه برگردد ، فردا براي خريد يك نان – فقط يك نان – دست به چه كاري خواهد زد . . .
از فقر مي نويسم كه مي بينم در قدم به قدم كوچه پس كوچه هاي اين سرزمين ، انسان هايي در چنگال شوم سرمايه داري گرفتارند و هيچ يك از كساني كه دم از عدالت و انسانيت مي زنند ، آنها را نمي بينند و ناله هاي محتضرشان را نمي شنوند . . .
از رنگ باختن مذهب مي نويسم كه مي بينم دين ، بازيچه ي قدرتي شده كه جان انسان ها ، بي ارزش ترين متاع بازارش گشته است . . .
از مرگ و بيماري ، از يأس و نبودن ها و نرسيدن ها و از همه ي ناكامي ها مي نويسم كه . . . بگذريم . . .
آري ، بگذريم . . .
شايد ننوشتن بهتر باشد . شايد بهتر باشد درد را پنهان كنم ميان واژه ها . ميان داستان ها و آدم هايشان . هرچه باشد قصه است . هر چقدر تلخ و سياه باشد ، باز هم قصه است . باز هم مي شود به دروغ بودنش دل خوش كرد ، به داستان بودنش . . .
آري ، همان بهتر كه سكوت كنم . . .
سكوت كنم و ننويسم . . .
ناگفته ها :
این هم فرهنگ سازی از نوع ایرانی اش !!!!
از كودكي مادرم مي گفت : " تو دختري ، فرق مي كند ! "
بعدها گفتند : " براي خودت خانمي شدي ، از تو بعيده ! "
بعدترها را هنوز تجربه نكرده ام ولي مي دانم دختر بودن ، خانم بودن ، همسر بودن و مادر بودن با انسان بودن تفاوت دارد .
. . . .
انگار بايد فرشته باشي !
نشسته بود و به افق رو به رويش چشم دوخته بود : تلاقي افق و دريا ، پرواز مرغان دريايي ، صداي آرام موج ها . . . زيبا بودند اما نه آنقدر كه او را به هيجان بياورند . اولين باري كه اين آسمان را ديده بود به يادآورد ؛ اولين قدمي را كه بر روي اين خاك برداشته بود ؛ اولين صدايي را كه شنيده بود ؛ اولين . . .
يادش آمد كه آن روزها چقدر شاد بود ؛ رؤياهايش به حقيقت بدل شده بودند . او به دنبال زندگي بود ؛ به دنبال آزادي و اينجا يافته بودشان . آن روز هرگز براي لحظه اي به ذهنش نرسيد كه دلش براي گذشته اش تنگ شود ، براي كوچه پس كوچه هاي تنگ و كثيف شهرش ، براي بوي ناي خانه ي كلنگي شان ، براي بازي هاي كودكي اش ، براي همبازي هايش ، براي . . .
آن روز هرگز به دلتنگي هاي آينده اش فكر نكرد .
اما حالا . . . بعد از گذشت سال ها از آن روز ، روي شن هاي خنك ساحل نشسته بود و به گذشته هاي دور فكر مي كرد ؛ به بهايي كه براي زندگي امروزش پرداخته بود ؛ به عزيزاني كه رهايشان كرده بود و حالا بعد از ساعت ها فكر كردن نتوانسته بود تصويري از آنها را در ذهن خود مجسم كند . تنها چيزي كه در برابر چشمانش نقش بسته بود تصاويري مبهم بود در هياهويي نامفهوم .
يادش آمد آن روزها هيچ نداشت جز هويتي كه به او تعلق داشت و زندگي اي كه از آن او بود با همه ي رنج ها ، تنهايي ها و نااميدي هايش . هويتي كه مي توانست به آن ببالد و زندگي اي كه مي توانست درباره اش با ديگران حرف بزند و خاطراتي كه مي توانست تعريف كند و كودكي اي كه مي توانست به یادآورد . . . امروز اما هيچ نداشت ، مردي بود بدون سرزمين ، بدون خاطره ، بدون عزيزاني كه چشم انتظارش باشند ، بدون اميد . . .
و تا همیشه آدم بي اميد از آدم نااميد ترحم برانگيزتر است . . .
براي اعتراف به كليسا مي روم
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها بي واسطه با خدا حرف مي زنند . . .
( حسین پناهی )
( کوتوله ها و درازها / ابراهیم نبوی )
یوسفم را به حراج گذاشته ام در بازار دنیا
.
.
.
دیگر عشق نمی خواهم !!
( پاییز ۸۸ )
دبیر همایش شاعران ایران و جهان در پاسخ به پرسشی درباره ی حذف نام " فروغ فرخزاد " از کتاب شعر شاعران ایران و جهان گفت : ما یک دیپلماسی فرهنگی داریم و یک دیپلماسی دولتی ، به همین دلیل نام “فروغ فرخزاد” گرچه در میان مخاطبان شعر شناخته شده ؛ اما به دلایل مختلفی در این کتاب نیامده است 1 .
با خواندن این متن به دلیل خیلی اتفاقات در این سال ها پی بردم . اتفاقاتی که شاید مدت ها ذهنم را درگیر می کرد و جوابی نمی یافتم :
در تمام این سال ها زرین کوب ها ، فرشیدوردها 2 و قیصرهای بسیاری در انزوا به سر بردند و سرانجام در همان انزوا ، مرگ را در آغوش گرفتند بی آن که در زمان حیات نامی از آنها و اندیشه های بلندشان برده شود .
به یاد دارم که نام جمالزاده تا زمان مرگش برای بسیاری از بچه های نسل ما ناشناخته بود . چند سال بعد از مرگش بود که کتاب هایش چاپ شد ؛ در کتاب های درسی ، ورق هایی به او وداستان هایش اختصاص یافت و عنوان بنیانگذار داستان کوتاه فارسی را به او اعطا کردند .
و این ها همه ، بعد از مرگش بود . نمی دانم نوشته ها بعد از مرگ نویسنده شان چه تغییری می کنند ؟؟!! اما با وجود همه ی این الطاف !! ، جسم بی جانش به اندازه ی وسعت گوری نتوانست سهمی از خاک ایران را در بغل بگیرد 3 .
مدت هاست که دیگری تصمیم می گیرد که طیف کتابخوان جامعه چه کتابی را باید بخواند و چه کتابی را نباید . . .
مدت هاست که مهملاتی بی ارزش و پوچ به عنوان رمان فارسی چاپ می شوند و قفسه های کتابخانه ها را اشغال کرده و ذهن مخاطبان را به داستانی بی محتوا سرگرم می کنند . . .
مدت هاست که ادبیات نتوانسته از مرزهای سنت و ابتذال فراتر برود . . .
شعرهای شاعرانش نه شوری می آفریند ، نه تصویر زیبایی خلق می کند و نه زبانی را به تحسین وامی دارد . . .
قلم نویسندگانش ، ذهنی را درگیر نمی کند و رسالتی را بر دوش نمی کشد . . .
آن خامه که از خون شهید باارزش تر بود ، امروز در دستان چه کسی است ؟؟
امروز یک نام را حذف می کنند و فردا ، نام های بسیاری را . . . و فرداهایی نه چندان دور ، ادبیات را حذف می کنند که رسالت راستین ادبیات ، بیداری و آگاهی بخشی و به تکاپو واداشتن اندیشه هاست .
نام فروغ حذف می شود . . .
از شاملو و شعرش خبری نیست . . .
نبوغ هدایت در داستان نویسی به فراموشی سپرده می شود . . .
دکتر شفیعی از ایران می رود . . .
علامه حکیمی در انزوا می نویسد و در سکوت چاپ می کند . . .
و . . . . . . .
و این ها همه اندکی است از بسیار . شرح مختصری است از بیدادی که بر ادبیات و نویسندگان متعهدش رفته است و امروز با این جمله فهمیدم همه ی آنچه بر ادبیات رفته است به خاطر همین دیپلماسی فرهنگی است که هر روز به نامی و به طریقی ، ادبیات را به اندیشه هایی کوچک ، محدود می کند .
پی نوشت :
1 ) لینک های خبر را ببینید : جهان نیوز - کلمه
2 ) درباره ی دکتر فرشیدورد اینجا را بخوانید .
3 ) اشاره به وصیت نامه ی او مبنی بر این که در ایران دفن شود اما موافقت نکردند !!
خورشيد در پهنه ي اقيانوس بيكران فرومي رفت . بوي غروب به همراه دلتنگي هميشگي اش فضا را پر كرده بود و سنگيني غمي جانفزا در همه جا موج مي زد . انگار جوش و خروش همه ي هستي با فريادهاي مادر و بيقراري هاي فرزندش به هنگام وداع خاموش شده بود . همه ي چشم ها به دكل يك كشتي دوخته شده بود كه كم كم در ميان آب هاي متلاطم محو مي شد . كسي از سرنوشت نامعلوم مسافر آن كشتي خبر نداشت اما حتي نويد بهترين زندگي ها هم نمي توانست براي بي تابي هاي مادر مرهمي باشد .
شايد آن مادر ترجيح مي داد فرزندش همان جا ، در كنار خودش و در مقابل چشمانش طعمه ي شير شود تا اينكه در ميان درختاني بي روح و سنگي و قفس هايي كوچك و آزاردهنده زنده بماند .
طعمه ي شير شدن حق او از حيات بود اما وسيله ي سرگرمي و لذت انسان ها شدن چه؟؟!
در جنگل هرکس مقامی مناسب با استعدادش دارد :
شیر ، سلطان است .
گرگ ، مسئول نگهداری از پرندگان است .
کلاغ ، رئیس خزانه است .
گوسفند ، در سلاخ خانه مشغول به کار است .
گاو ، تربیت توله ها را بر عهده دارد .
و . . .
و اینگونه اوضاع همیشه بر وفق مراد است .
ناگفته ها :
این نوع زندگی ها در جنگل دیدنی است !!!
آهنگ نگاهت را مي شناسم ، وقتي مرا مي خواني . . .
و من با همه ي پريشاني هاي دروني ام ، چه آرام در برابرت زانو مي زنم .
تو مرا مي نگري . . .
و من ساكت و سر به زير ، چشم به تار و پودهاي سجاده ام مي دوزم . . .
دوست دارم نگاه كردنت را . . .
نگاهت را دريغ مكن از من !
دريغ مكن . . .