<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قاصدک</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 24 Nov 2010 11:14:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>از رفتن ها . . .</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/121</link>
<description>می روم جایز نیست . . . من ، رفتم ناگفته ها : اگر قابل می دانید در خانه ی جدید نوشته هایم را دنبال کنید : قاصدک</description>
<pubDate>Wed, 24 Nov 2010 11:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/121</guid>
</item>
<item>
<title>دردواره ها . . .</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/120</link>
<description>جایی در کره ی ارض هست که مردمانش ذاتاً و فطرتاً حکومت استبدادی را می پذیرند و برمی تابند و دم برنمی آورند و آنجا ، آسیاست . &quot;مونتسکیو&quot; حال سخن از زنانی است که ساکن این قسمت از کره ی ارض اند ؛ زنانی که مورد ظلم قرار می گیرند ، برمی تابند و دم برنمی آورند ؛ زنانی که نه در گیر و دار فسادهای اخلاقی اند و نه شخصیت های داستان های عاشقانه ی رمانتیک . سخن از زنانی است که گرفتار زندگی اند و سنگینی بار مشکلات واقعی زندگی ، فرصت هرگونه رؤیاپردازی را از آنان گرفته است</description>
<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 23:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/120</guid>
</item>
<item>
<title>عطر خاطره ها . . .</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/119</link>
<description>روی تخت دراز کشیده بود و منظره ی روبه روی پنجره را نگاه می کرد . آسمانی زیبا با توده های ابر در برابرش خودنمایی می کرد . ابرها – مثل خود او - نه خیال رفتن داشتند و نه خیال باریدن ؛ در برابر پنجره صف کشیده بودند تا او ، همه ی روزهای خوب گذشته را به یاد بیاورد ؛ تا خاطره ها از پستوی ذهنش سربرآورند و با بغضی سنگین در گلویش خانه کنند ؛ تا . . . این آسمان و این ابرها همیشه او را به روزهای با هم بودنشان پرت می کرد.</description>
<pubDate>Wed, 03 Nov 2010 14:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/119</guid>
</item>
<item>
<title>جهان سوم</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/118</link>
<description>جهان سوم جایی است که در آن به ازای هر نفر ، ۱۳ تن کالای ضروری ذخیره می کنند . ( ** )</description>
<pubDate>Mon, 01 Nov 2010 17:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/118</guid>
</item>
<item>
<title>از سیب تا سیب !</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/117</link>
<description>نیوتن با سیب ، جاذبه ی زمین را کشف کرد و من ، دوزخش را . . .</description>
<pubDate>Mon, 01 Nov 2010 09:37:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/117</guid>
</item>
<item>
<title>ناز و نیاز </title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/116</link>
<description>بیزارم از این احساس نیاز . . . . آن هم نیاز به غیر تو بیزارم از این انتظار . . . . آن هم انتظار برای تو بیزارم از این زندگی . . . . آن هم زندگی بی تو</description>
<pubDate>Wed, 27 Oct 2010 14:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/116</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی ، نگاهی ، یادی . . .</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/115</link>
<description>بعضی خاطره ها به تلنگری سربرمی آورند و در برابر چشمان انسان ردیف می شوند درست مثل خاطرات دبستان من : کوکب خانم و مهمان هایش ، کبری و کتاب پاره پاره اش ، مریم و گاو شیری عمو حسن ، لاک پشت و مرغابی ها ، زاغک و روباه ، حسنک و . . . . راستی یادش بخیر !! امروز معلم دوم ابتدایی ام را در اتوبوس دیدم . سال 69 شاگردش بودم . چقدر ذوق زده شدم وقتی مرا شناخت و به نام صدایم زد . احوال خودم را پرسید و بچه های آن زمان را .</description>
<pubDate>Sun, 10 Oct 2010 17:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>برای &quot; چه &quot;</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/114</link>
<description>ستارگان در آسمان تیره ی آن شهر کوچک کوهستانی می درخشیدند . به دامنه های جنگلی کوه ها پناه برده بودم . سکوت و سرما ظلمت را غلیظ تر می کرد . واقعاً از وصف آن شب عاجزم . گویی همه چیز مخفیانه به فضای اثیری پیرامون مان برده می شد و حضور ما را انکار می کرد . حتی یک تکه ابر نیز در آسمان نبود تا با پوشاندن پاره ای از آسمان پر ستاره ، چشم اندازی به وجود بیاورد . فقط در چند متری من ، نور چراغی کم سو ، از ظلمت اطراف می کاست .</description>
<pubDate>Fri, 08 Oct 2010 19:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به چشمه ی خورشید</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/113</link>
<description>آهنگ خاوران می کنم و به سوی چشمه ی خورشید می شتابم . . . می آیم و در برابر بارگاهت می ایستم . اجازه ی ورود می خواهم و همواره می ترسم اشک ها – تنها سرمایه ی آبرومندم – مرا همراهی نکنند . می ترسم نخواهی ام ، می ترسم نگاهم نکنی ، می ترسم . . . و با همه ی این ترس ها به سویت قدم برمی دارم . هنگامی که در برابرت می ایستم ، همه ی ازدحام ها ، همه ی شلوغی ها و همه ی صداها و آدم ها ، دور می شوند . در خلوتی دلنشین ، من می مانم و نگاه تو ؛ چشمان مشتاق من می ماند و حریم</description>
<pubDate>Tue, 05 Oct 2010 06:41:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/113</guid>
</item>
<item>
<title>بوسه ی مرگ</title>
<link>https://s-ghasedak.blogfa.com/post/112</link>
<description>زن از شدت درد بر خود می پیچید ، دردی که در زیر پوستش راه باز کرده و در تمام بدنش می دوید . نمی خواست فریاد بزند ؛ یعنی عادت نداشت . . . همیشه در خود فریاد کرده بود و در درون اشک ریخته بود و این بار نیز مثل بارهای قبل بود . اما نه ، این درد با همه ی دردهای زندگی اش تفاوت داشت . در همان دقایقی که درد به او فرصت فکر کردن می داد ، نگاهش به سقف ترک خورده خیره می ماند و با زبان بی زبانی از خدایی که یک عمر نشسته بود و درد کشیدن های او را نظاره کرده بود – درست مثل</description>
<pubDate>Mon, 27 Sep 2010 11:10:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>s-ghasedak</dc:creator>
<guid>s-ghasedak.blogfa.com/post/112</guid>
</item>
</channel>
</rss>
