قاصدک

می روم جایز نیست

.

.

.

من ، رفتم

 

ناگفته ها :

اگر قابل می دانید در خانه ی جدید نوشته هایم را دنبال کنید : قاصدک 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 14:44 توسط somayeh|

جایی در کره ی ارض هست که مردمانش ذاتاً و فطرتاً حکومت استبدادی را می پذیرند و برمی تابند و دم برنمی آورند و آنجا ، آسیاست . "مونتسکیو"

حال سخن از زنانی است که ساکن این قسمت از کره ی ارض اند ؛ زنانی که مورد ظلم قرار می گیرند ، برمی تابند و دم برنمی آورند ؛ زنانی که نه در گیر و دار فسادهای اخلاقی اند و نه شخصیت های داستان های عاشقانه ی رمانتیک . سخن از زنانی است که گرفتار زندگی اند و سنگینی بار مشکلات واقعی زندگی ، فرصت هرگونه رؤیاپردازی را از آنان گرفته است .  سخن از کسانی است که نه در متن شعارهای شیرین بیانی ها حضور دارند و نه در فیلم های سطحی میلانی ها . حتی بودن و نبودنشان برای داعیه داران حکومت اسلامی و رهبرانش ، کوچک ترین ارزشی ندارد و لحظه ای به آنان نمی اندیشند .

خوب می دانم که زن و داستان زبونی و حقارت او ، داستانی است به درازای تاریخ چندهزارساله ی انسان و منحصر به منطقه و فرهنگ و زمان خاصی نیست و از این داستان تکراری تر ، این است که مدافعان ظاهری حقوق زن ، عقب ماندگی زنان را محصول عوامل مذهبی و فرهنگی می دانند و در این معادله ی نابرابر ، همواره نقش عوامل اقتصادی و سیاسی را از صفحات تاریخ حذف می کنند و هرگز به این واقعیت پنهان معترف نیستند که : موقعیت ناگوار اجتماعی امروز زنان ، ثمره ی ویژگی های ساختاری اجتماعی و اقتصادی جوامع در طول قرون متمادی است و نه نتیجه ی مذهب ! ۱

صفحات تاریخ ، پر است از شرح جنگ ها و دلاوری ها و پیروزی ها و شکست ها . شرح مردانی که کشته می شدند یا سردارانی که پیروز . در حقیقت تاریخ ، توصیف کسانی است که به گمان مورخان ، انسان بودند و حق حیات داشتند ؛ اما هیچ کس به خاطر ندارد زنانی را که به غارت می رفتند ؛ همچون غنیمت جنگی ، تقسیم می شدند ؛ مورد تجاوز قرار می گرفتند و به بزرگان ، اهدا می شدند . زنانی که تنها مرگ می توانست آنها را از دام زندگی ، نجات بخشد .

زن در چنین دنیایی ، نه اسیر مذهب ، که محصور در قوانین نظام های طبقاتی و استبدادی بود . نظام هایی که در آن ، زن ، یک شی ء قابل تملک قلمداد می شد و همچون اموال منقول و غیرمنقول صاحبش ، به ارث می رسید و مورد معامله قرارمی گرفت . واقعیتی که تا همین امروز هم ادامه دارد .

اگر زن در دنیای باستان ، در پیشگاه خدایان و الهگان قربانی می شد ، در دنیای متمدن امروز ، قربانی فقر ، نابرابری و شهوت است . اگر دیروز در سراهای باشکوه و کاخ های برافراشته قدم برمی داشت و در حصار اندرونی و حرمسراهای شاهان عمر می گذرانید ، امروز در کنج خانه های سیاه و دودگرفته و در پیله ی اندوه و فراموشی ، همسر مردانی از جنس هوی و هوس است . اگر دیروز وسیله ای بود برای تفریح سربازان حریص دور از خانه و کاشانه ی قدرت های غالب ، امروز ابزاری است برای تجارت – تبلیغات تجاری ، قاچاق ، جاذبه های توریستی و . . .

ناگفته پیداست که زن امروز ، به مراتب ترحم انگیزتر ، بی پناه تر و ناتوان تر از زن دیروز است .

زن دیروز در قرن بیست و یکم نمی زیست . در عصری که او زندگی می کرد ، سازمان عریض و طویلی با عنوان حقوق بشر وجود خارجی نداشت . آسمان زندگی زن دیروز ، از شرق تا غرب عالم به یک رنگ بود و هیچ کس ، ادعای گزافی درباره ی آنان نداشت . همه معترف بودند که زن ، موجودی است در خدمت مردان . او را به بها می خریدند صرفاً برای لذت جویی و کامرانی هایشان و البته بقای نسل . زن دیروز در دنیایی زندگی می کرد بدوی و نامتمدن .

اما زن امروز – زن ایرانی – در جامعه ای زندگی می کند که نام دین ، دینی که به خدمت توجیه قدرت حاکم درآمده است ، بر همه ی قوانین اش حک شده . جامعه ای که در آن ، زن ، میوه ی ممنوعه ای است که در محقرانه ترین بساط های عیش و نوش در دسترس طالبانش قرار دارد ؛ جایی که زن در آن ، موجودی است گرفتار در تارهای مذهب ، خرافات ، سنت و هوس .

جامعه ای که در گوشه ای از این کره ی ارض ، در آسیاست ! جایی که مردمانش حکومت استبدادی را می پذیرند و برمی تابند و دم برنمی آورند ؛ جایی که اگر کسی خلاف این قانون نانوشته عمل کند ، حق حیات در همین حصار را نیز از او می گیرند .

شاید به همین دلیل است که بر می تابیم و دم برنمی آوریم ؛ می بینیم و سکوت می کنیم و در نهایت همه چیز را به دست فراموشی می سپاریم : آمار زنان و دختران خیابانی مان را ، آمار زنان و کودکان بزهکارمان را ، سرنوشت دختران صادرشده مان را ، بیسواد بودن کودکانمان را ، شمار زندانی مان را ، تعداد محکوم به مرگ هایمان را و . . . . همه را فراموش می کنیم و این تنها کاری است که از تاریخ به خوبی آموخته ایم .

 

 ۱ ) برای اطلاعات بیشتر در این باره می توانید به کتاب های : ادیان زنده ی جهان ( رابرت هیوم ) ، سیمای زن در فرهنگ ایران ( جلال ستاری ) ، شاهد و شاهدبازی در ادب فارسی ( سیروس شمیسا ) و شهر گمشده ( محمدحسن زورق ) نگاهی بیندازید .

 

ناگفته ها :

این فیلم و این خبر ، انگیزه ای شد برای نوشتن . گاهی اوقات – درست مثل امشب – آرزو می کنم ای کاش در عصر بی خبری می زیستم . زمانی که تنها می شد از زندگی خودت و دردهای همسایه ات باخبر باشی . در دوره ای که قدرت حاکم ، سنگ مردم را به سینه نمی زد . در دوره ای که . . .

بگذریم . . . نسل ما به همه ی این بیدادها خو گرفته ، فقط گاهی می نویسیم تا ناگفته ها ، بغضی نشود در گلویمان و یادمان نرود که در محنت آباد ما ، زندگی متاع غریبی است .

 

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 2:45 توسط somayeh| |

روی تخت دراز کشیده بود و منظره ی روبه روی پنجره را نگاه می کرد . آسمانی زیبا با توده های ابر در برابرش خودنمایی می کرد . ابرها – مثل خود او -  نه خیال رفتن داشتند و نه خیال باریدن ؛ در برابر پنجره صف کشیده بودند تا او ، همه ی روزهای خوب گذشته را به یاد بیاورد ؛ تا خاطره ها از پستوی ذهنش سربرآورند و با بغضی سنگین در گلویش خانه کنند ؛ تا . . .

این آسمان و این ابرها همیشه او را به روزهای با هم بودنشان پرت می کرد. خاطره هایی را به یادش می آورد که دیگر نه رنگ خاطره ، که رنگ دلتنگی داشتند ؛ لبخندهای شیرینی را به یادش می آورد که مدت ها بود از دیدنشان محروم شده بود ؛ صدای دلنشینی که دیگر در گوشش طنین انداز نمی شد و برق چشمانی که دیگر با او همنفس نبودند .

این دلتنگی ها ، همواره نبودن های بسیاری را به یادش آورده بودند ؛ نبودن هایی که با وجود یک نفر ، پرشان کرده بود و حالا جای خالی آن یک نفر ، به اندازه ی همه ی کسانی که هیچ گاه در زندگی اش نبودند ، قلب او را به درد می آورد .

تمام روزهای این یک سال و نیم اخیر را با مرور چندباره ی این خاطرات گذرانده بود . هربار در خود شکسته و اشک ریخته بود و هربار به خودش گفته بود : " اینقدر خودخواه نباش . برای تو همه ی دلتنگی ها و اشک ها چند صباحی دیگر به پایان می رسد . بگذار او هیچ یک از این رنج ها و تلخی نبودن ها را تجربه نکند . نخواه که همه ی روزهای زندگی اش ، رنگ غم بگیرند . نخواه که . . . "

و همیشه هم به ندای درونش گوش داده بود . برای خودش هیچ نخواسته بود و برای او ، زندگی و آرامش را خواسته بود .

هنوز هم نمی دانست با وجود همه ی علاقه اش ، چگونه توانسته بود به او بگوید دیگر نمی تواند ادامه دهد و برای همیشه از او خداحافظی کرده بود . نمی دانست چگونه او را در برهوت بهت و اشک ، روی نیمکت پارک رهاکرده بود و حتی برنگشته بود نگاهش کند . نمی دانست چگونه همه ی برنامه های عقدشان را تنهایی به هم زده بود ، همه ی برنامه هایی که دو نفری با هم دنبالش رفته بودند . . . اما با وجود همه ی سختی ها ، از پسش برآمده بود و خیال خود را از همه ی نگرانی ها و دلبستگی های بیشتر آینده ، رها کرده بود . . . و حالا روی تخت دراز کشیده بود و همه ی روزهای گذشته را مرور می کرد ؛ حتی روزهای تلخش را : سردردها و خون دماغ های گاه و بی گاه . . . آزمایش . . . دکتر . . . بیمارستان . . . و باز هم آزمایش و آزمایش و در نهایت حرف دکتر که گفته بود : باید هرچه زودتر درمان را شروع کنی .

آسمان تیره تر شده بود . دانه های ریز باران بر شیشه ی پنجره می زد و گرد خاطرات را در خود می کشید و بی رنگی اش را از یاد می برد . با دیدن جان دادن آنها ، آخرین یادها از ذهنش گذشتند :

چقدر بوی نم باران را دوست داشت . اگر آن دستگاه ها و شیلنگ ها و اکسیژن ، او را به تخت نبسته بودند ، حتماً می دوید و در زیر باران می نشست و از برخورد قطرات باران بر صورتش ، غرق در لذت می شد .

این آخرین باری بود که عطر خاطرات خوب گذشته در ذهنش می پیچید .

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 17:30 توسط somayeh| |

جهان سوم جایی است که در آن به ازای هر نفر ، ۱۳ تن کالای ضروری ذخیره می کنند . ( ** )

 

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 21:3 توسط somayeh| |

نیوتن با سیب ، جاذبه ی زمین را کشف کرد و من ، دوزخش را . . .

 

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 13:7 توسط somayeh| |

Design By : Night Melody